تبليغاتX
نغمه تنهايي

نغمه تنهايي

انسان ، انبان کوچک آرزوهای دور و دراز است ! و دل بی معنویت ، مقبره ی آن !

 

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟

 

 

فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد ...

پروفسور محمود حسابی

 

 


 

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
كه بال مرغ آوازم شكسته است
نمیدانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
كه در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم و خون آلود و پردرد
فرو می پیچدم در سینه تنگ
چو فریاد یكی دیوانه گنگ
كه می كوبد سر شوریده بر سنگ
سرشكی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری كه ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگرسوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
كه بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی است خونبار
كه همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
 
 
 

+نوشته شده در ساعتتوسط سعید | |

 

 

ای کریمی که بخشنده عطایی و ای حکیمی که پوشنده خطایی و ای صمدی که از ادراک خلق جدایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای خالقی که راهنمایی و ای قادری که خدایی را سزایی. جان ما را صفای خود ده و دل ما را هوای خود ده و چشم ما را ضیای خود ده و ما را آن ده که ما را آن به و مگذار به که و مه.
الهی! عبدالله عمر بکاست، اما عذر نخواست.
الهی! عذر ما بپذیر و بر عیب های ما مگیر.
به نام آن خدایی که نام او راحت روح است و پیغام او مفتاح فتوح است و سلام او در وقت صباح مؤمنان را صبوح است و ذکر او مرهم دل مجروح است و مهر او بلا نشینان را کشتی نوح است. ای جوانمرد درین راه مرد باش و در مردی فرد باش و با دل پردرد باش.
الهی! خواندی تأخیر کردم. فرمودی تقصیر کردم.

الهی! عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم.

الهی! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم.

الهی! بیزارم از طاعتی که مرا به عجب آرد. مبارک معصیتی که مرا به عذر آرد.

الهی! اگر بر دار کنی رواست، مهجور مکن و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن.

الهی! گناه در جنب کرم تو زبون است، زیرا که کرم تو قدیم و گناه اکنون است.

الهی! اگر عبدالله را بخواهی سوخت، دوزخی دیگر باید آلایش او را و اگر بخواهی نواخت، بهشتی دیگر باید آسایش او را

الهی! اگر یکبار گویی بنده من، از عرش بگذرد خنده من.

الهی! همه از تو ترسند و عبدالله از خود زیرا که از تو همه نیک آید و از عبدالله بد.

الهی! گفتی کریمم امید برآن تمام است. چون کرم تو در میان است نا امیدی حرام است.

الهی! اگر امانت را نه امینم، آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم.

الهی! همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم. فریاد از معرفت رسمی و عبارت عاریتی و عبادت عادتی و حکمت تجربتی و حقیقت حکایتی.

الهی! اقرار کردم به مفلسی و هیچکسی. ای یگانه ای که از همه چیز مقدسی. چه شود اگر مفلسی را به فریاد رسی.

الهی! اگر با تو نمی گویم افکار می شوم. چون با تو می گویم سبکبار می شوم.

الهی! ترسانم از بدی خود بیامرز مرا به خوبی خود.

الهی! بر تارک ما خاک خجالت نثار مکن و ما را به بلای خود گرفتار مکن. پادشاها گریخته بودیم تو خواندی، ترسان بودیم بر خوان "لاتقنطوا ..." تو نشاندی.

الهی! بر سر از خجالت گرد داریم و رخ از شرم گناه زرد داریم.

الهی! اگر دوستی نکردیم، دشمنی هم نکردیم. اگر چه بر گناه مصریم بر یگانگی حضرت تو مقریم.

الهی! در سر خمار تو داریم و در دل اسرار تو داریم و به زبان استغفار تو داریم.

الهی! اگر گوییم ثنای تو گوییم و اگر جوییم رضای تو جوییم.

الهی! بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن و به گناه روی ما را سیاه مکن.

الهی! تقوایی ده که از دنیا ببریم، روحی ده که از عقبی برخوریم. یقینی ده که در آز بر ما باز نشود و قناعتی ده تا صعوه حرص ما باز نشود.

الهی! دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده تا در چاه نیفتیم. دست گیر که دستاویزی نداریم، بپذیر که پای گریزی نداریم.

الهی! درگذر که بد کرده ایم و آزرم دار که آزرده ایم.

الهی! مگوی که چه کرده ایم که دردا شویم و مگوی که چه آورده یی که رسوا شویم.

الهی! توفیق ده تا در دین استوار شویم. عقبی ده تا از دنیا بیزار شویم. بر راه دار تا سرگردان نشویم.

الهی! بیاموز تا سر دین بدانیم. برفروز تا در تاریکی نمانیم. تلقین کن تا آداب شرع بدانیم. توفیق ده تا خنگ طمع نرانیم. تو نواز که دیگران ندانند، تو ساز که دیگران نتوانند. همه را از خودپرستی رهایی ده. مه را به خود آشنایی ده. همه را از مکر شیطان نگاهدار. همه را از کید نفس آگاه دار.

الهی! فرمایی که بجوی و می ترسانی که بگریز. می نمایی که بخواه و می گویی که بپرهیز.

الهی! گریخته بودم تو خواندی. ترسیده بودم بر خوان تو نشاندی. ابتدا می ترسیدم که مرا بگیری به بلای خویش، اکنون می ترسم که مرا بفریبی به عطای خویش.

الهی! عمر بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم. گفتی و فرمان نکردم. درماندم و درمان نکردم.

الهی! تو ساز که ازین معلولان شفا نیاید، تو گشای که از این ملولان کاری نگشاید.

الهی! به صلاح آر که نیک بی سامانیم جمع دار که بد پریشانیم.

الهی! ظاهری داریم شوریده. باطنی داریم در خواب. سینه ای داریم پر آتش. دیده ای داریم پر آب. گاه در آتش سینه می سوزیم و گاه از آب چشم غرقاب.

الهی! اگر نه با دوستان تو در رهم، آخر نه چون سگ اصحاب کهف بر درگهم. انتظار را طاقت باید و ما را نیست. صبر را فراغت باید و ما را نیست.
الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را و مران این بنده آموخته را ...

 

 

 

شنبه نتایج رو میدن...نمیدونم چی بگم..فقط اون حسی که دارم بیشتر از لحظه ایه که میخواستم کنکور بدم...

برای همه بچه های کنکوری دعا میکنم...انشاله همشون به اون چیزی که ته دلشونه برسن ...به امید اینکه هیچکس از نتیجه ای که میگیره ناراضی نباشه...

کسایی که میان وبم دعام کنن...

 

+نوشته شده در ساعتتوسط سعید | |

 

ساعت ۱ شب...حرفهای خود را در این لوح کاغذ می اورم...

در حالیکه پر از تشویشم...

یک روز مانده به کنکور...

12سال درس خواندن..12سال تلاش برای کسب رتبه های برتر..12سال رنج..همه شان در 4ساعت خلاصه خواهند شد...4 ساعتی که همه زندگیم را رقم میزند...بزرگترین اتفاق در طول زندگیم..حادثه ای که از رخداد آن آگاهم...شاید مثل سایر اتفاقات اگر قابل پیش بینی نبود دلهره ای نداشتم...!

نمیدانم چه توصیفی از روز کنکور داشته باشم..فقط میدانم روز کنکور من خواهم بود با یک صندلی فلزی که شماره داوطلبی ام را در بر دارد...تنها اندیشه ام به یک چیز است:" چه خواهد شد؟!! "

تا روز کنکور هزار بار مسیر خانه تا حوزه امتحانی را مرور خواهم کرد..کابوس هایی که نیاز به این ندارند که در خواب باشند و من با انکه بیدارم هزاران بار بیدار خواهم شد در حالیکه میدانم در خوابم...

دستی نیست که در این جولانگاه افکار افسار گسیخته ام مرا بیرون کشد و همدمی که در این بیقراری ها ثباتم دهد...تنها من هستم و قلمی که مینگارد و تکه کاغذی که سپیدی اش به تیرگی نوشته هایم پناه میدهد...

در میان حصاری از کتابها و انبوهی از کاغذها هستم که ۸ ماه شبانه روز مرا مینگریستند و دستانی که مینوشتند و چشمانی که با بیداری بیعت کردند...

آخرت چه خواهد شد؟!!

تصور این را نمیکردم که چنین در گرداب اندیشه های بیهوده ام غرق شوم..با آنکه میدانم که میدانم ولی افسوس که نمیتوانم این را بدانم...

پروردگارا تو میدانی...!یاریم کن در این انبوه تاملات آلوده به آشفتگی که متاثر از غوغای آنم..صبرم ده...!

نجره باز است .. باد ملایم شبانگاهیبا آن لطافت همیشگی گونه ام را نوازش میکند و برگهای اطرافم را میجنباند...

و من به آینده ها می اندیشم

                    و زندگی که جریان دارد....


داداش راحت نیستی بگم لحاف و تشک بیارن!

 



حالا هی بزن تو سرت بگو چرا نخوندم


بپوش اون لامصب رو خفم کردی...داغی کنکور به پاش تاثیر گذاشته

کنکور در وقت اضافه...


دخترم اصلا عجله نکن...وقت هنوز هست

من که نفهمیدم توش چیه...شبیه روغن مایعست...عجب!...میترسه افت دمبه داشته باشه سر جلسه...

 

+نوشته شده در ساعتتوسط سعید | |

 

 الهي !

 بيش زماني است كه بر داشتن چنين لحظه اي بيقرارم...

مدتهاست كه از تو دور گشته ام و به استنكاف اوامرت نايل...!

اكنون كه طالب بازگشتم به تو از عذابت پناه مياورم !

آري...

اين بنده گنهكار كه جزگناه و غفلت و ضلالت چيز ديگري پيشه اش نبود و زان سبب

 ضجرت و اندوه از گذر آن بر كفش ماند و زايل گشت !

به تو پناه مياورم از عداوت كوچكترين معاندت كه بزرگترين ضلالت بر هاجرانت است !

به تو پناه مياورم ،

از حصار اماره كه به دست اين ظلم كرده به خويشتن در هم شكست و شكسته و شرمسار

از سرگراني و فرومايگي خويش در پيشگاه رحمت و اله  كه كسوت تمنا بر تن ميپوشد و عاجزانه

چون درختي خشك و بي حاصل خواهان گشايشي از جانب توست...!
الهي !

دستان خواهشگرم به سوي توست ،

و آني كه در حين جز تو شنوايي نيست بر آه  اين درد گران كه

بر بيد لرزان وجود ريشه دوانيد...جز تو بينايي نيست!

و بر اين افكار كه آكنده شد از خاطر تو ،  چون سرو حصين قد برافراشت،  جز توعلامي  نيست...!

الهي !

جز تو چاره سازي بر اين درد كشيده نيست ، از تو صبر ميخواهم و عقل.

از تو ميخواهم در اين درياي مشكلات كه چون تخته پاره اي بي خودانه سيلي خور امواج آنم

رهايم نكني...!!!

الهي !
مددي كن كه محتاج توام ، مرا در آينده اي كه پيش روي من است تنهايم مگذار و بگذار در رويايي

با حوادثي كه بر من خواهد گذشت ، با تو بودن را بيش از پيش در

خود احساس كنم ،
آني كه از رگ گردن بر جان نزديكتري...!!!

 

                                                         س.غ 

 

                                                     

+نوشته شده در ساعتتوسط سعید | |

تو هيچ دانی که چرا دنيا به آخر نميرسد؟!

چون برای بيداری اين جماعت خوش صورت گرگ صفت،هزار سور اسرفيل هم کم است!

ما هنوز اشرف مخلوقاتيم و برترين حيوانات...!
ولی برترين ما پست ترين ماست!
ما برتريم نشانه ی جفت گيری هر روزه ی ماست...
اينجا انسانيت معيار سنجش ساده لوحی است و محبّت تکيه کلامی هرجايی
...

ما برای پوشاندن نفرت نقاب بر چهره ميزنيم و برای اثبات قدرت ،يکديگر را تکّه تکّه ميکنيم!!!

آری...!

اینجا اگر درنده نباشی دریده میشوی...!
ما زاده ی تخيليم...ما رويايی شيرين،ما بزرگترين ارزوی خداوندگاريم...

لحظه ای به خود اييم...

که ما انسانيم....!!!

+نوشته شده در ساعتتوسط سعید | |